تبليغاتX
رها
رها
کوه ها با همند و تنهایند هم چو ما با همان تنهایان
چگونه می توان به او گفت که زنده است

چگونه می توان طعم خاکستری گلدان را باور کرد

و او را که ذره ذره آزادی را صیقل می دهد

تا درختی بکارد  

                      سخت فشرد.

افق خاکستری است

و تو ذره ذره خودت را قورت می دهی

زانوهایت را بغل می کنی

و به زغال سرخی

که رفته رفته سرد می شود

نگاه می کنی.

چگونه می توان گفت که او زنده است

باد می وزد

و جوزا

تمام کلمات ممنوعه ات را فراموش می کند.

نوشته شده در تاريخ 88/08/01 توسط mozhgan |

هیس

شاید تو روییده باشی

در این نگاه گنگ

هیس

من تکرار می کنم

یک ضرب

هیس

خورشید متولد نشده

و من با بند نافی از تو جدا می شوم

چه چیز این خط گم شده؟؟؟؟

فریادی

که شنیده نمی شود

من بغض می کنم

صدای تو می لرزد

آواز می خوانی

 هیس

من آواز را از یاد برده ام

و در انتهای مثلثی شکل این خط نشسته ام

و نمی دانم چرا

نمی توانم

             بغض کنم

                           بلرزم

                                 بهت زده به تو نگاه کنم

هیس

سکوت می کنم

یک سکوت بلند

هیس

شاید تو روییده باشی.

نوشته شده در تاريخ 88/07/20 توسط mozhgan |
بیا هر جا که هستی

اندکی دلم برایت تنگ می شود

همان اندازه که بفهمی من هستم کافی است

بیا

این سکوت نه آن چیزی است

که تو می خواهی

اما من در آن آرام گرفته ام

 تو نیستی

من کناره گرفته ام

نمی دانم چرا

قیافه می گیرم نه

اما خودم را حبس کردم

همین جا

و تو به دیدار همه جهان رفته ای

و من نیامده ام

خوب نیست

من باشم و تو نه!!!!!!

پس بیا

دل من سخت گرفته.

نوشته شده در تاريخ 88/06/24 توسط mozhgan |
تو را

        از باور  سبز تمام درخت ها

                                    پاک خواهم کرد.

 

نوشته شده در تاريخ 88/06/02 توسط mozhgan |

ژولیدگان خسته

گم می شوند

در پی جستن آرزوهایشان

و نمی نویسند

من ژولیده اما

نخواهم خواند

و برای خستگی نخواهم خندید

من اما در عصر بی کسی

سخت خواهم شد

و تنها به سازم فکر می کنم

فکر می کنم

موهایم روی سیم ها می رقصند

تو می خندی

من سخت می شوم

چه نت سختی است

نمی توانم حفظش کنم

نواختن بغض تو نه غیر ممکن است

تو چگونه از من می خواهی دریا را شعر کنم

و چشمانت را نه

و خاطراتت را پاک کنم

، دستانت را نه

من می نوازم

به سان کسی که از نواختن

همین واژه را آموخته باشد

من می نوازم

و تو به صدای ناسور ویلون می خندی

من ناسور می نوازم

یا

...

تو می خندی

من به این خنده ایمان دارم.

نوشته شده در تاريخ 88/05/08 توسط mozhgan |
دست های تو

به نور نمی رسند

درخت ها دروغ نمی گویند.

مژگان رها

نوشته شده در تاريخ 88/04/28 توسط mozhgan |

 

یکشنبه

 

برای یکشنبه های همیشه بارانی

 

باز هم یکشنبه شد و ما نرفته ایم.ساعت هاست که یکشنبه آمده و ما کنار اتاق کز کرده و نرفته ایم.

آخر یکی نیست بگوید : ای یکشنبه چرا باز آمدی؟؟دیدی که ما رفتیم و وفا نکردیم.

باز یکشنبه شده و ساعت 5 و به شخصیتی نگاه می کنی که خلق کرده ایی و در دفتر کوچکت جا مانده و تو خیال نداری که این شخصیت کوچک را آرام در ذهن من قلقلک دهی و یواشکی دندانم بگیری.

مردی که خلق کرده ایی خسته است و منتظر یکشنبه است که به سفر برود و به حرف های تو فکر کند.

شخصیتی لعنتی با موهای تنک و بلند و دست های پینه بسته ، بد جوری دلش هوای روز یکشنبه را کرده.حتا هوایی کسالت آورترین روزهایش را.

آقای یکشنبه کت خاکستری رنگش را پوشیده موهایش را شانه نزده زیر کلاه پنهان کرده و زردی دندان های ش را پوشیده نه نرفته.خیلی وقت است که نرفته و همه داشته های او کنار یک تخت روی زمین افتاده و موهای نازکش زیر دندان های شانه هست. پیژامه اش را پوشیده و مدام با دوشنبه دعوا کرده : که هی زن اگر نیامده بودی حالا این قدر منتظر نبودم.

دوشنبه ، دوشنبه خیس و بارانی.دوشنبه تمیز و رویایی.آی دوشنبه مهربان من دیگر خسته شده ام گاز را رها کن من سال هاست که اعتصاب غذا کرده ام و آن قدر نخورده ام که مرا از اسارت این روزها آزاد کنند بس است بوی گندیده ماهی....بس است تمام خوب های دنیا بس است.

گفتی عشق نگفتی بند.پس چرا این زنجیرها را از پای من در نمی آوری.می ترسم سرطان درد بگیرم و ببینم شنبه می آید بدون یک شنبه ای در انتها و ریه های من از بوی خانه های نمناک پر است.

انگشتانم خیلی وقت است که قلم یکشنبه را در دست نگرفته و مردی را که رفته بود پای دار که خودکارش را به دار آویزد......آه خیلی وقت است که او را تنها گذاشته ام و او هنوز سرگردان است و کنار سرو ایستاده و به خودکار بی رنگش نگاه می کند و مستاصل مانده که چه کند.

آی دوشنبه با آن چشم ها به قاب عکس من نگاه نکن بارها آمده بودم بروم اما همین بوی خورشت گند زده تو که با عشوه توی دیزی پخته بودی و کنار دو تا شمع گذاشته بودی پای مرا سست کردم نشستم و از قیمه گند زده تو خوردم.هنوز طعم ناپختگی گوشت زیر دندانم هست اما باور کن من صد و بیست روز بود که اعتصاب کرده بودم و جز آب چیزی نمی خوردم.

تو همیشه دامان چرب و روغنی ات را زیر دست های من پهن می کردی و برای من ترانه های محلی می خواندی.ببین دوشنبه من می خواهم کسی را نجات دهم روزت را تمام کن و برو.

ببین من زنجیرهایم را بریده ام و آن قدر سیرابی خورده ام که دلم باد کرده. آن مرد منتظر است روی قلمش خاک نشسته و حتما از انتظار بیهوده من خسته شده من نباید بگذارم او برود.او حتما تخیل مرا برداشته و رفته.

***

زمین سیاه است.هی دوشنبه خیس آن مردم قلمم را با خودش برده.

 

مژگان رها

نوشته شده در تاريخ 88/04/19 توسط mozhgan |
 تقدیم به استاد عزیزم

 

 

 

بخند مرد خسته من

موهای سپید خسته ات را باز کن

و به دانه های درشت باران بخند

چیزی زجر آورتر از این نیست

 

نبینند

صدایت

سرفه ات

نه

تکان موهای کم پشت تو

و دیدن اشک هایت

که از گلو به دست هایت سر خورده اند

بخند

حتا یک جرعه از اشک هایت را.

تو کوره ای را خاموش کرده ایی

که در دست های من روییده بود

بخند

بی ترانه

حتا وقتی خورشید نیست.

 

نوشته شده در تاريخ 88/04/07 توسط mozhgan |
این اولین غزل من هست و می دونم که خیلی مشکل داره اما چون توی زمینه غزل بی تجربه هستم با این وجود اینرو نوشتم که تو دوست من مشکلاتش رو به من بگویی و نقدش کنی.

 

کمی از خاطرات من مرده است

شبی که تو را خواب خوش برده است

مردی از جنس آیینه ها نه شاید نه

مانده در بین این خط تنها تر

برای خاطر باران آیینه گلدان

چه از تو ساخته ام نمی دانم

از چه پرپر شد یاد تو آهت

نه باور ما همین روزها مرده است.

نوشته شده در تاريخ 88/03/29 توسط mozhgan |

 

من از آفتاب نمی آیم

و تعطیل کرده ام

تمام منحنی هزار ساله را.

لحظه درست آنی است

که باید بیایی

ببینی

پس چرا طلوع نمی کنی

کی می خواهی آدم شوی؟؟؟؟؟؟؟؟

درب های تعطیل را مهر کنی

با من سنگ ،قیچی ،کاغذ بازی کنی

آزادی را ببینی

که طناب می بافد

و به تو می خندد

هیچ چیز ظهور نخواهد کرد

من بی گناه نیستم مثل تو

درونم

انسانی است که

از یاد برده است.

نوشته شده در تاريخ 88/02/22 توسط mozhgan |

امروز فرداست. فردای دیروز.نگاه کن سمیه ، پدرت کنج دیوار کاهگلی مغازه کز کرده ، دستش را روی شانه های صندلی پیچ خورده و دارد سکه ها را می شمارد.

هزار و یک ، هزار و صد و ....

برنج دارد ته می گیرد ، بوی گنداب ظرف تمام آشپزخانه را پر کرده.پس کی می خواهی اتاق را جارو کنی؟

- امروز فرداست سمیه.

سمیه چشم هایش را گود کرد آستین هایش را بالا برد و با چشمان میشی اش به نگاه تیره برادرش زل زد.لب هایش را غنچه کرد.

- من نمی خواهم کار کنم.

- بیا بازی کنیم سمیه .مگر نگفتی وقتی درست تمام شد بازی می کنیم.چادر گلدارت را نپوش.من سمیه می شوم .من عاشق بازی های کودکانه توام.من زیر گل های چاردت قایم می شوم مثل وقتی که تو مادر می شوی و عروسکت را شانه می کنی.توحاجی شو و من سمیه.

کلاه نمدی پدر را بپوش .در را ببند . پدر دارد مغازه را می پاید.

سمیه بهت زده گفت : او مسافت ها از ما دور است.

اما درها را بست.کت را روی شانه اش انداخت.گیس موهایش را جدا کرد ، پشت لبش نگه داشت.

-         شروع کنیم.

زنی با زنبیل سرخ رنگی از جلو مغازه حاجی می گذرد.نگاه حاجی همراهش تا انتهای خیابان می گذرد .سمیه دکمه های کتش را می بندد و به زن لبخند می زند.

-         سمیه ......

-         چیه حاجی.

-         نه نگو حاجی.نه ! پدر من به حج نرفته .هیچ جا نرفته .تا امام زاده رفته و گاهی برای مادرم نماز خوانده.وقتی وضعش خوب شد با پول مرم شد حاجی.

سمیه سبیل هایش را تاب داد.شکمش را به صندلی چسباند. چند تا سر نوشابه را شمرد.

-         هزارو یک ، هزار و صد ، هزار و ......

زن با زنبیلش از انتهای خیابان برگشت. کنار مغازه ایستاد و به دندان های زرد و سبیل های آویزان سمیه نگاه کرد.حاجی تسبیح چوبی اش را گذاشت و یک کیلو گوشت بی استخوان توی زنبیل زن گذاشت.

-         هزار و سیصد.

-         چرا به من محل نمی گذاری پدر.دلم برای مادرم تنگ شده.

اشک روی چشم های سمیه حلقه زد.سبیل هایش زیر پاهایش له شد.

-         دلم برای مادر تنگ شده .چادرت را به من بده.حالا من مادر می شوم.چشم های من شبیه مادر نیست؟؟؟؟؟

هق هق سمیه شانه هایش را لرزاند .

-         من نمی خواهم حاجی باشم.

-         ای در را باز کن.بابا باز دارد سکه ها را می شمارد .مادر کنار پنجره نشسته و موهای خاکستری اش را شانه می کند.در را ببند.باز انسولین مادر تمام شده.پدر باز نیست.این بازی است نباید روح مادر را وارد کنی.حالا من مادر می شوم.

-         کامپیوتر را خاموش کن.طرح هایت را تمام کرده ایی ؟ ظرف ها را چه؟

سمیه کت پدر را در اورده بود و کنج دیوار کز کرده بود.

-         چرا حرف نمی زنی سمیه ؟نگاه کن مادر دارد سکه های را می خورد.چرا گریه می کنی ؟؟؟؟سمیه ،  سمیه ، سمیه...........

-         بازی تمام می شود حالا تو مادر شو.

نوشته شده در تاريخ 88/01/13 توسط mozhgan |

با چه موسیقی موهایت را شانه می کنی

                                                  آن سوی آب ها

من خسته ام

و به چشم هایت وصل می شوم

کفش هایت روی بندند

به افکار من وصل شده اند

و حرف های مرا خشک  می کنند

                                         بادها

من وزنم را فروخته ام به یک شاعر

و تو دیگر هجایی نداری.

سیبی را گاز می زنم

و یک تکه از تو تمام می شود

و قاب چشمان تو

به شکل انتهای دلم در آمده

روزهای خسته من فلسفه را گلایه می کند

ذهنیت من در موج گیسوی تو تاب می خورد.

دست های من روی تارها

تار شکننده مغز تو

باز

.

.

.

با چه موسیقی موهایت را شانه می کنی؟

نوشته شده در تاريخ 87/12/07 توسط mozhgan |

کفش هایم تنگند

وقتی آزارم می دهی

بلند گریه می کنم

 

منحنی کفش های کتانی

بزرگ می شود

اما صدای مژگانم هیچ خطی را قطع نمی کند

 

 

وقتی آزارت می دهم

هق هقت آزادیم را می گیرد

دوباره مهربان می شوم

 

می دانم تو باز می آیی

و من فراموش می کنم

آخرین قهوه تلخی که با تو خوردم

در یک فنجان نیم شکسته

کفش هایم تنگند.

نوشته شده در تاريخ 87/11/19 توسط mozhgan |

سکوت پیچیده

عینکم روی چشم هایم نیست

نمی خواهم ببینم

لبخندت را

وقتی که به جنون می رسی

و آزارم می دهی

نقطه هایم نیست

چشم هایم خوب نمی بیند

با چه جزری بیدار می شوم

سازم را کوک می کنم

اشک هایم  را شانه می کنم

من دیوانه ام

درست مثل تو وقتی صبح بیدار می شوی

و حافظ می خوانی

بلند

بلند

و با موهای من تار می نوازی

من ساز می زنم

وقتی تو رفتی می رقصم

مژگانم را از روی عینکم پاک می کنم

گریه نمی کنم

موهایم بلند شده

تا زانو

دلم را می نوازد

 

تنها همین آرامم می کند

تنهایم

امروز پنجشنبه نیست

صدایی ناسوریی

 منحنی زجرهای هر روزه ام

 را به آخر می برد.

دست هایت نیست

کوچه ها تنگند

جایی برای آزادی نیست

پلاک ها ماتند

مژگانم خط  زجرهایم را به هیچ نقطه ای وصل نمی کند.

 

 

من گمشده ام

 

صبح یک پنجشنبه زمستانی.

نوشته شده در تاريخ 87/11/10 توسط mozhgan |

 

 

ما پیکر من را تکان داد . خسته بود و حس می کرد تمام این دشت ازغبار این اندوه پر است . ما دیوانه شده بود . گربه ی چشم سبزرا دیده بود .گربه چشمان ملوسش را به ما می دوخت و صدای مرموزی ازخود بیرون می داد و  تا ما به طرفش می رفت او دورمی شد دور ، دور...

من وقتی به ما نگاه کرد . حس کرد چیزی وجودش را انباشته کرد. ما هنوز تنها بود . گربه ی سیاه همسایه با گربه ای که هر روز به بهانه ی استخوان به حیاط می آمد همراه شده بود ؛ خنده ی ملوسانه ای می کرد . ازآن روز بود که ما دیوانه شده بود . گربه دیگرپی استخوان نیامد .

باد تند پاییزی وزید . ما کنار پنجره نشسته بود و حس می کرد همراه با باد چیزی از وجودش پرواز می کند و به خانه همسایه می رود . بلند شد . پله ها را یکی یکی پیمود . ازپشت بام نگاه کرد . دخترهمسایه با شلال افشان موهایش خت ها را بدست باد می سپرد تا چیزی در وجودشان خانه کند .

گربه چشم سبز به همراه گربه ی همسایه استخوانی را لیز می زدند . استخوان می رفت و در دندان های پوک گربه ها خانه می کرد . ما به دختر همسایه نگاه کرد . سبز رو بود . موهای سیاهش تاب می خورد ودوباره نگاهی به گربه کرد .

ما ، در عمق  اندیشه من تاب می خورد و من محو می شد و تصویر گربه من می شد و دختر همسایه می شد و بعد همه چیز ما می شد . انگار زخمی که در قلب ما فرو رفته بود . ما در آینه به موهای سپیدش نگاه کرد . به چهره پر چینش  و به چشم هایش که حالا رنگ چشم های گربه شده بود . سبیل هایش ریخته بود و سه نخ صورتشرا دربر می گرفت . به من نگاه کرد . نه دیگر من نبود . هر چه گشت پیداش نکرد . نه نبود . فقط گوشه ی اتاق یک گربه ی چشم سبز نشسته بود و آرام آرام کتاب می خواند . بدش آمد . گربه ی چشم سبز دیگر به او نگاه نمی کرد . نگاهش به کتاب بود و چشم هایش رفته رفته کلمات را می بلعیدند . از من بدش آمد . گفت : الهی زهر مارت بشه ، گربه .

من میو میو کنان چرخی زد و محلی نگذاشت . به جاهای حساس رسیده بود . از گربه بدش آمد .چاقو آشپزخانه را برداشت . من خرناسه ای کشید و مغز سرش توی کتاب پخش شد .

دختر همسایه دم در ایستاده بود و مدام زنگ می زد  . گربه ی چشم سبز هنوز با گربه ی همسایه می گشت .

    

                                                                                                مژگان رها

نوشته شده در تاريخ 87/11/05 توسط mozhgan |

باز تو

باز من

خسته نمی شوی

خسته نمی شوم.

خدا مرده بود

و من آبستن شدم

از عمیق ترین لبخند تو

وقتی که نبودی

کودکی را درون کالبدم حس کردم

لگدهایش را

آه

 درون خودم زندانی اش کرده بودم

ذهنم آبستن فکری بود

که شلاق سخت ترش می کرد

دیده بودم تو را

روزی که هیچ نبود

و از لبان تو مغزم نه

تمام وجودم آبستن شده بود

و بر باور بزرگ شدن حجم بطنم خندیده بودند

و بعد شلاق

شلاق

موهایم نه

دست ها

شاید حرف ها

کبودم کرده بود

اما درونم می زیست

کودکی که باورش داشتم

و داشت رشد می کرد

           

      ***

گریسته بودم تو را

برگشته ای

فلسفه ای دردناکی است

جایی تو را دیده ام

هر روز

و آن قدر می شناسمت

که می دانم چرا

هیچ چیز در من زندانی نبود

 

بطن من خالی است

تو هستی

خدا هم هست

تنم هنوز سیاه هست

ذهنم خالی شده

کودکم مرده.

نوشته شده در تاريخ 87/10/24 توسط mozhgan |

اسممان را که صدا کردند ترسیدیم.از کاری که کرده بودیم پشیمان نبودیم.هنوز آتش خشممان فروکش نکرده بود.دیوارها سیاه بود و موکت ها پاره.دور تا دورمان یک حلقه بود از آدم هایی که مثل زنجیر به هم وصل می شدند با رنگ های آبی آبی آبی ....مظطرب خشمگین خاموش نه .

صدای خشم را خاموش کرد:

_ حمید مرادی

_ رضا مرادی

دست هایمان بالا رفت .جوان بودیم و اهل شور و شر.وضعمان هم خوب بود برای همین تا صدایمان کردند هم سلولی هایمان فکر کردند رفتنی شده ایم.دلشان می خواست جای ما باشند.ما هم می خواستیم جای آن ها باشیم .چند روز بود که بازداشتگاه موقت بودیم می دانستیم به این راحتی ها ول کنمان نیستند.زهرا حتما توی حیاط نشسته بود تا مچم را بگیرد .زهر خنده اش توی گوشم می پیچد .آشوبی توی چشمانش راه می رود که از دست های من گریخته است.باید دور هم جمع می شدیم نقشه ای می کشیدیم.

صدا باز پیچید ...........

_ حمید مرادی

_ رضا مرادی

باید می رفتیم.هر کس به گویشی چیزی می گفت.لری ، ترکی و...لهجه ها با هم قاطی شده بودند.جیبمان ناخواسته پر بود از شماره ها.

دزدکی به هم نگاه کردیم.من به رضا و بعد نگاهی که آهسته لغزید روی چشم های سرباز و بعد با گام هایمان به هم پیوست.

رضا آهسته گفت : نکند فهمیده باشند.

من گفتم : محال است.

سه سال از من کوچکتر بود.با موهای فرفری که به موهای صاف من راهی نداشت.

_ حقش بود باید می کشتیمش.آن ها فقط به ما مظنون شده اند همین.اگرچیزی نگویم...

باران نم نم می بارید.عینکم خیس بود هم چون چشم هایم.گام هایمان راه روها را پر و خالی می کرد.گفتم ما را کجا می برید.زمزمه ای شنیده نشد.شاید رضا هم داد کشید.صدای گام هایمان را می شنیدیم قطرات باران روی سربی سایبان نتی غمگین را می نواخت.تند و بی وقفه.

در ذهنمان جنگ بود جنگی برای آزادی .من گفتم : رضا قول دادی که نکند دهن لقی کنی.گرفتار می شویم ...

رضا گفت : ما که تنها نبودیم.

گفتم : هیس اما ما بودیم که .....یادت که نرفته.

سرباز غرولند کرد.

_هیس.

از پله ها یکی یکی بالا می رفتیم.راهروها باریک و باریک تر می شد.با کلی زحمت پدر را راضی کرده بودیم.مسافتی دراز را آمده بودیم برنگشته بودیم.با زهرا شرط بسته بودیم سر تیله هایی که از بچگی جمع کرده بودیم.حالا حتما زهرا تیله ها را برداشته بود و به جای چشم هایمان عکسمان را نشانه گرفته بود.سرباز پشت در کبودی ایستاد.نور از پنجره روی در افتاده بود و در به رنگ آبی کبود در آمده بود.پاهایش به هم قفل شد.انگشت هایش روی در تق تق صدا کرد.سرمان درد می کرد.در باورهای خود تردید کردیم.چیزی غریبی از اعماق قلب من مثل شمشیری گدشت و تا عمیق ترین نقطه های مغز رضا فرود آمد.رضا آهسته گفت : ارزشش را نداشت.سرم چرخید.در با صدای خشکی باز شد .نوری تابید و بعد کم رنگ و کم رنگ تر شد.یک میز بزرگ یک پرچم سبز رنگ یک تلفن و صندلی چرخ داری که پشت به مرد ایستاده بود.

مرد برگشت.دست هایش روی صندلی گره خورد.صدای سرباز پیچید و بعد صدای رضا به آن وصل شد و هق هق من که همه خط ها را قطع کرد.

_ما آشوب نکردیم.

_فقط شعار دادیم.

_ما بی تقصیریم.

آزادی پیدا نبود.جوانی هیجده ساله را با برادر کوچکش توی ورزشگاه رها کرده بود.

مرد گفت : یکی حرف بزنید.فقط وقتی من می پرسم جواب دهید.

سرباز غرید : عرضه نداشتید.این را فقط  من شنیدم.ایستاده بود

صامت شاید خوابیده بود روی پاهیش.زهرا حتما زهر خنده هایش تا اسمان رفته بود.یک دروازه خالی و بک بازیکن خودی که لباس آبی اش به تور چسبیده بود.مرد دوباره پشت به در ایستاده بود.

_شانس آوردید.ضمانتتان کرده اند.باید چند شب دیگر آب خنک می خوردید تا دیگر

سنگ توی دست های رضا بود که روی دروازه فرود آمده بود و بعد یک سر خونی بازی که نیمه تمام رها شده بود.رضا خموش ایستاده بود.چشم هایش روی کاشی ها می دوید.پس نمی دانستند که ما آشوب را شروع کردیم.رضا سکوت را از حفظ کرده برای آزادیش.

دست هایم به کاغذی گره خورد و بعد چرخش خودکار کنار امضاء کج و کوله رضا.

زنحیری بر دستانمان نبود.در باز شد.زنجیرهای ناپیدا گسسته شد.

مرد کاغذ را برداشت.پدر در لولای در خمیده بود.چادر گلی زهرا خیس بود از اشک هایش.تیله ها تمام راه رو را پر کرده بود.

 

نوشته شده در تاريخ 87/10/16 توسط mozhgan |

زن کاغذی را برداشته بود

کوچه ها را طی کرده بود

شوهرش را جا گذاشته بود

از بچه ایی که  در نطفه خفه شده بود جدا شده بود

هزارها مرد سخت را طی کرده بود

هزار رسم را شکسته بود

برای  بودنش.

هنوز چیزهایی جا مانده بودند

زن ها که پشتش نمی دویدند

ایستاده بود

جسته بود

یافته بود

 زنانی را پشت دار قالی

خواب

که خواب رهایی را می دیدند

رفته بود

تنها

 هنوز می دوید

کاغذش سیا ه شده بود

یک ملیون امضاء

جسته بود مردانی که بیدار بودند

و برای زنان خفته می جنگیدند

هزار زن تنها

آشنایی نیست

.

.

.

پشت زن هزار مرد ایستاده بود.

نوشته شده در تاريخ 87/10/15 توسط mozhgan |
چقدر وقتی من نبودم فریاد زده بودی

.

چقدر وقتی تو نبودی فریاد زده بودم

.

.

آزادی

آزادی

.

وقتی که با همیم سکوت بینمان چرخ می خورد

زیر یک چتر

گم می شود

آزادی

آزادی.

 

نوشته شده در تاريخ 87/10/10 توسط mozhgan |
تمام کاکتوس های جهان را جمع می کنم

کنار تاقچه تا تو دیگر واژه نباشی

زنده ای درست پشت پنجره ای

                                 که به کوه وصل می شود

یک عمر نبودی

.

.

.

وقتی شعر می خوانم

وقتی تو می گریی

آرام

روی خارهایم

و چشم های من مست می شوند از گریه

آزادی زیرشلواریت را می پوشد

باور کن حکم همین بوده

من بخوانم و تو قطره قطره

 

 بهانه ایست نوش دارو

.

.

همیشه باید یک نفر برخیزد

خار به جای قلم

شلوار به جای کاغذ

نقطه ها کم رنگند

.

.

.

.

راست بگو

آزادی

 

یک عمر نبودی.

 

نوشته شده در تاريخ 87/10/08 توسط mozhgan |
هنوز رد پایت هست

روی گونه هایم.

نوشته شده در تاريخ 87/09/30 توسط mozhgan |
هنوز هستند زنانی که

اشک رد پایی باشد روی گونه هاشان

که چاک خورده

ماه را تا ابدیت می نگرند

زنانی از جنس تو

که در کودکی بالغ می شوند

و شجاعانه به چوبه ی دار کشیده می شوند

و مردانه ترین حرف هایشان را

ساز می کنند

زهر خنده شان

با چادری به وسعت یک شب

خاکستری می پنداریش

خاکستری.

نوشته شده در تاريخ 87/09/29 توسط mozhgan |
رو به تقلیل می روم

کمک کنید

سیگار ی شاید

پی در پی

 

.

یا

.

.

اندازه چترم نیستی

 

 

 

نوشته شده در تاريخ 87/09/29 توسط mozhgan |
از من  تا ماه

ابدیتی است.

نوشته شده در تاريخ 87/09/28 توسط mozhgan |
شاخه های بی امن

چیزی در من میرقصد

شاخه هایی بی امن

رها

فرشته ای همراهم نیست

عجیب خطر کرده ام

پیله ها تاریکند

هزار خورشید در من حلول می کند

فردا روزی طولانی است.

نوشته شده در تاريخ 87/09/28 توسط mozhgan |
گاه ذهنم تمام کتاب فروشی را آبستن می شود

آن قدر که ویار فلسفه می کنم

و باز به سراغت می آیم

درست ابتدای یک خیابان فرعی

و کنار جوب بالا می آورم

چشم هایم چرخ می زند

مغزم خط خطی می شود

باز

باز

.

.

.

دانش

ابتدای صورتگر.

نوشته شده در تاريخ 87/09/27 توسط mozhgan |

یک سال تمام

شب

روز

نیم شب

.

.

.

.

واگویه کردن

جستن

یافتن

عاشق شدن

 

.

.

.

.

تو واقعآ دیوانه ای!

نوشته شده در تاريخ 87/09/23 توسط mozhgan |
خانه ام پر از گل است

همه ان ها

در زمستان

            وقتی که من خوابم  بیش تر رشد می کنند

وقتی که من پژمرده ام

.

.

.

بهار

 باز جوانه می زنم.

نوشته شده در تاريخ 87/09/20 توسط mozhgan |
۳۰۰۰ لا کپشت

سنگفرشی شده بودند

.

.

.

سال بی باران

نوشته شده در تاريخ 87/09/20 توسط mozhgan |
باغبانی شده ام

بی آن که بخواهی

بی آن که بخواهم

گل من

به من محتاجی

حتی اگر ساعتی نباشم

خواهی پژمرد.

نوشته شده در تاريخ 87/09/20 توسط mozhgan |
Blog Skin